قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1920

تاريخ الفي ( فارسى )

شد كه به يك ناگاه خبر فوت المعزّ لدّين اللّه علوى منتشر گشت . و سبب موت المعزّ لدّين اللّه را در تواريخ معتبره چنين آورده‌اند كه قيصر روم هرساله پيش او رسولى مىفرستاد و ميانهء ايشان ابواب دوستى و محبّت مفتوح مىبود تا آنكه در سال سيصد و پنجاه و پنجم از رحلت خير البشر ، به طريق معتاد ، ايلچى پادشاه قسطنطنيه ، به رسالت پيش او آمد و المعزّ لدّين اللّه با اين ايلچى در اثناى مكالمه گفت : ياددارى كه در مهديّه به تو گفتم كه روزى باشد كه پيش من در مصر و شام به رسالت آيى ؟ گفت : آرى به ياد دارم . پس معزّ گفت : اكنون باز روزى باشد كه در بغداد باشم و تو به رسالت پيش من خواهى آمد . ايلچى گفت : يا امير المؤمنين ، اگر امان دهى يك كلمه به عرض رسانم . معزّ گفت : آنچه به خاطر تو مىرسد بازگوى . ايلچى گفت : آن سال كه تو بر سرير افريقيهء مغرب متمكّن بودى چندان حشمت و عظمت و كبريا و بزرگى تو به نظر من آمد كه من از خود فانى شده بودم و تو را بر تخت آنچنان ديدم كه پنداشتم تو خدايى و از نور روى تو ديده‌هاى جهان‌بين من روشن شد . اكنون از آن عظمت در تو هيچ اثرى نمىيابم . معزّ علوى از شنيدن اين سخن آنچنان متأثر گشت كه فى الحال تب كرد و روزبه‌روز علّت او در تزايد مىبود تا آنكه روز نوزدهم ماه ربيع الآخر اين سال وفات يافت . و در تاريخ حافظ ابرو مسطور است كه چون معزّ علوى در احكام نجوم مهارتى تمام داشت و در اين سال در درجهء خود قاطعى ديد ، بنابراين با منجّم خود مشورت كرد . منجّم گفت : بايد كه چند روز مختفى و مستور باشى تا اين قاطع از درجهء طالع بگذرد . و معزّ مقرّبان و امراى خود را جمع كرد و گفت : من گذشتنىام ، و ميان من و خداى ، عزّ و جلّ ، عهدى است و آن نزديك رسيده . اكنون فرزند خود ، نزار ، را كه وليعهد من است و وصىّ من بر شما خليفه مىسازم و او را به « العزيز باللّه » ملقّب مىگردانم . بايد كه در اطاعت و انقياد او يكجهت و يكدل باشيد . گويند كه المعزّ لدّين اللّه علوى بعد از خليفه ساختن نزار به سردابه رفت و يك سال در آنجا اقامت نمود . و مغاربه بر غمام ، يعنى ابر ، سلام مىكردند و با يكديگر مىگفتند كه وى در حجاب سحاب است . القصّه ، بعد از انقضاى يك سال ظاهر شد ، امّا بعد از اندك مدّتى درگذشت . زمان حياتش چهل و پنج سال و هفت ماه بود « 1 » و ايّام خلافتش بيست و سه سال و پنج ماه و ده روز ، از آن جمله : در بلاد افريقيه و مغرب‌زمين بيست سال و دو ماه و شش روز بود ، و در مصر دو سال و هفت ماه و چهار روز . از براى اصلاح امور ملكى مدّت هفت ماه مردن او را پنهان داشته بودند . و از وى سه پسر ماند و هفت دختر : يكى از پسران او ابو منصور نزار كه ملقب به العزيز باللّه شده قائم‌مقام او شد ، دويّم امير تميم ، سيّم عقيل .

--> ( 1 ) . ابن أثير مدّت عمر المعزّ لدّين اللّه را پنجاه و چهار سال و شش ماه قيد كرده است .